تبليغاتX
ஜღ کلبه دوستی ღஜ

ஜღ کلبه دوستی ღஜ
خوشبخت کسی است که شکوه رفتارش آفریننده ی لبخند زندگی در چهره ی دیگران باشد

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سلام ، به وبلاگ شخصی من خوش اومدین.

امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد و ازش لذت ببرید.

لطفا اگر انتقاد و یا پیشنهادی دارید برام بنویسید .

نظر یادتون نره !!

[ 90/05/06 ] [ 18:20 ] [ arefeh ]

و خدایی که در این نزدیکی ست

لای این شب بو ها...پای ان کاج بلند

روی اگاهی اب...روی قانون گیاه


زندگی (مجذور) اینه است                  

زندگی گل به (توان) ابدیت

زندگی (ضرب) زمین در ضربان دل ما

زندگی (هندسه) ساده و یکسان نفسهاست....

هر کجا هستم باشم

اسمان مال من است

پنجره ,فکر ,هوا ,عشق ,زمین ما من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر میرویند

قارچ های غربت؟

من نمیدانم

که چرا میگویند:اسب حیوان نجیبیست کبوتر زیباست....

وچرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست..

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد...

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد ,واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت..حرف زد..نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی اب تنی در حوضچه ی (اکنون) است....

رخت ها را بکنیم:

اب در یک قدمی ست.....

[ 91/02/20 ] [ 20:20 ] [ arefeh ]

شبنم

اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشناي همه‌ عاشقانه‌ها
اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها
با هر نسيم، دست تکان مي‌دهد گلي
هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشه‌ي گندم به دانه‌ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه‌ها
باران قصيده‌اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌اي به زبان زبانه‌ها
اما مرا زبان غزل‌خواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بي‌کرانه‌ها
کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها
يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه‌ها
[ 91/02/06 ] [ 12:50 ] [ arefeh ]

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پرواز ها را پر شکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سر در گم فرو ماند

شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاقکی کردند

پرپروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پرواز شان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

[ 91/01/25 ] [ 16:4 ] [ arefeh ]

حالیا معجزه ی باران را باور کن


و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

و بهاران را

باور کن.

فریدون مشیری
[ 91/01/16 ] [ 19:7 ] [ arefeh ]
در اين زمانه هيچ‌كس خودش نيست
                                                  كسي براي يك نفس خودش نيست
همين دمي كه رفت و بازدم شد
                                                  نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نيست
همين هوا كه عين عشق پاك است
                                                 گره كه خود با هوس خودش نيست
خداي ما اگر كه در خود ماست
                                                 كسي كه بي‌خداست، پس خودش نيست
دلي كه گرد خويش مي‌تند تار،
                                                 اگرچه قدر يك مگس، خودش نيست
مگس، به هركجا، به‌جز مگس نيست
                                                ولي عقاب در قفس، خودش نيست
تو اي من، اي عقاب ِ بسته‌بالم
                                                اگرچه بر تو راه ِ پيش و پس نيست
تو دست‌كم كمي شبيه خود باش
                                               در اين جهان كه هيچ‌كس خودش نيست
تمام درد ِ ما همين خود ِ ماست
                                               تمام شد، همين و بس: خودش نيست

[ 91/01/03 ] [ 14:45 ] [ arefeh ]
سلام

اينجا بغداد، صداي كلبه دوستي !!

به خاطر غبار شديد برواز ها لغو شده ما هم اينجا دور همي بيكاريم ! البته كفتن اكه خيلي طولاني بشه دوباره مي بريمتون كاظمين !

ما كه حرفي نداريم حتي راضييم سال تحويل هم اينجا باشيم !!

اينجا هم كه "ب" نداره تا ادم بيشابيش بنويسه!! اه اعصابم خرد شد!!

براي همه دوستان هم دعاكردم

راستی یادم رفت بکم

سال نو مبارک

[ 90/12/28 ] [ 14:56 ] [ arefeh ]
پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!

کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب ...
 دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...

قیصر امین پور

[ 90/12/17 ] [ 21:50 ] [ arefeh ]

چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم

که زمان ساز سفر می زند

دست به دست هم دهیم

دلهایمان را یکی کنیم

بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم

باور کنیم که همه ی ما خاطره ایم ، دیر یا زود رهگذر قافله ایم .


سلام ببخشید که این چند وقته آپ نکردم آخه نمی دونم چرا انگار حوصله ی وبمو نداشتم !!

اگه خدا بخواد قراره بیستم اسفند ماه خانوادگی بریم کربلا ...

من تا حالا کربلا نرفتم ...نمی دونم یه حس غریبی دارم... دوست دارم اون جا رو با چشمای خودم ببینم ...

براتون خیلی دعا می کنم ولی اگه دعای خاصی دارید میتونید بهم بگید

البته بعضی از دوستامو که اصلا یادم نمیره  و مطمئنم که اولین کسایی که اون موقع به ذهنم میرسن اونان . (مخصوصا فاطمه (سید)و زهرا و نیلوفر و عاطفه و سهیل و فائزه و صبا و پردیس و نژاد و یگانه ( که خودش خیلی سفارش کرده ) و دوست وبلاگیم ققنوس و سایر دوستانی که الآن اسمشونو نبردم)

تو این هفته ی باقی مونده میخوام از همه حلالیت بگیرم خدا رو چه دیدی اومدیمو بمبی چیزی گذاشتن و...!!

قراره که با چند تا از دوستام هم بریم مدرسه ی راهنماییمون تا از معلمای قبلیمون هم حلالیت بگیریم

بگو آخه چرا این کارا رو میکنی که مجبور بشی حلالیت بگیری

آخه این معلما هم بعضی موقع ها یه کارایی میکنن که آدم مجبور میشه یه چیزی بهشون بگه دیگه ...!

امیدوارم که بعد از این که از کربلا برگشتم آدم شده باشم !

[ 90/12/10 ] [ 19:40 ] [ arefeh ]

07100000قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

07100000صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

07100000یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها!

07100000در همه آوازها ، حرف آخر زیباست!

07100000آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

07100000حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...

[ 90/11/27 ] [ 12:59 ] [ arefeh ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

تعبیر خواب آنلاین







Online User

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس